روزی که گذشت...
امروز صبح ،مامان راحیل زحمت کشیدن و اومدن دنبالمون و با هم رفتیم بهداشت که واکسن کلاس اولشون رو بزنیم.البته قبلش هم رفتیم مدرسه و فرم معرفی گرفتم برای سنجش.تو بهداشت اول واکسن ثنا رو زدیم.آفرین به گل دخترم که خیلی آروم و متین نشست و دو تا رو تو دستش زدن.حالا که شب شده جای یکیش یه کم قرمز و متورم شده و دردش میکنه.بهش استامینفون دادم.خدا کنه دردش رو آروم کنه تا بخوابه.
از قضا تو بهداشت یه تیم بودن که رایگان از بچه های زیر دو سال خون میگرفتن تا هم برای کم خونی چک بشن و هم میزان ویتامینهائی مثل AوDوروی و کلسیم رو مشخص کنند.که از ثمین هم با کلی گریه خون گرفتن.البته این سری خیلی راحتتر رگش رو پیدا کردن.هیچ وقت اون موقعی که قبل از عید بستری شد و اینکه یکساعت تمام این بچه رو سوراخ سوراخش کردن تا ازش خون بگیرن رو فراموش نمیکنم.منم با اون گریه میکردم!ولی اینبار خدا توانش رو بهم داده بود و گریه نکردم.خدا رو شکر.
خدایا بخاطرهمه ی چیزهائی که بهم دادی ازت ممنونم.به خاطر صبری که بهم دادی تا بتونم غم غربت و تنهائی توی شهر غریب رو تحمل کنم.به خاطر بچه هائی که سالم هستن و هر روزم رو با لبخندهای شیرینشون شروع میکنم.به خاطر همسری که در عین خستگی هر وقت که ببینه یه کم روحیه ام گرفته ،ما رو بیرون میبره تا دلمون وا بشه.به خاطر مهربونیهاش و کمک کردنش .به خاطر سقفی که بالای سرمون هست هر چند که مال خودمون نیست ولی همین که پولش رو هر سال برامون جور میکنی ازت ممنونم.به خاطر آرامشی که در زندگیم دارم.به خاطر پدر و مادری که دلسوزانه جویای احوالمون هستن.به خاطر خواهر و برادرانم.به خاطر پدر و مادر همسرم که خیلی بهمون لطف دارن.به خاطر دوستانی که بواسطه ی اینجا و این دنیای مجازی باهاشون رابطه دارم.به خاطر همه چیز،داشته ها و نداشته هایم که همه مصلحت خود توست در اولین روز ماه پربرکت رجب،ازت میخام بهم ایمانی قوی بدی و نور خودت رو در دل تاریکم بتابونی.
خدایا،دوستت دارم




روزی که گذشت...
